دلنوشته های مامان بـــــــــــــهار

برای نی نی نازم...... حالا دیگه پیش خداست

تقدیم به امید زندگی ام

  

به تمام خوبی ها و پاکی ها و مقدسات سوگند

به عشق دیدن

لبخند توست که به این دنیا پایبندم

دلبـــــــــــــندم!!

 

[ يکشنبه 21 خرداد 1391 ] [ 13:37 ] [ بهــــــــــــــار ] [ ]

سلام سلامی گرم به همه دوستان عزیزم

اول از همه از همه دوستان خوبم عذر میخوام میدونم تاخیر طولانی مدتی داشتم و از همتون تشکر میکنم که من حقیر رو فراموش نکردید و بهم سر زدید تو این مدت همش بفکرتون بودم اما امکان دسرسی به نت نداشتم دلم برا همتون یه ذره شده قول میدم دیگه اینقد تاخیر نکنم و همه نظرات رو تایید و جواب بدم ما داریم خونمون رو جابجا میکنیم بوقتش میام و از خجالت همه در میام

فدااااااااتون بشممممممممممممم

[ سه شنبه 19 شهريور 1392 ] [ 0:19 ] [ بهــــــــــــــار ] [ ]

بازم یه سفر دیگه

سلام دوستای جون جونی خودم امیدوارم حالتون خوب باشه

پیشاپیش عید فطر و بهتون تبریک میگم

نماز و روزه هاتون قبول باشه

برا دو روز میخوایم بریم قم  شایدم بشه 3روز

اما فکر نکنم بیشتر بشه جاتون خالی

فقط خواستم بگم شارژ اینترنتم تا آخره همین ماهه

چون تکلیفمون برا رفتن و موندن مشخص نیست

(از این اصفهان رو میگم اگه انتقالی درس بشه

برمیگردیم به شهر خودمون)

شارژ رو تمدید نکردیم اگه کامنتاتونو جواب ندادم

از همین الان عذر میخوام

 دلم براتون میشه یه نقطه

دوستتون دارم یه عالمهههه

میبوسمتون خیلی محکم

به امید دیدار

پی نوشت:

یعنی شما فکر میکنید با این اعتیادی که من به اینترنت دارم

یک ماه دوام میارم؟ یعنی شوشو جان مجبور نمیشه

برا این معتاد یه فکری بکنه؟

 از فکرشم هم ناراحتم خوب چه کنم چرا میزنید؟

[ شنبه 28 مرداد 1391 ] [ 4:01 ] [ بهــــــــــــــار ] [ ]

بغض ایران

غم آذربایجان بغض ایران است

اهر

 

[ سه شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 0:55 ] [ بهــــــــــــــار ] [ ]

کلافه ام

 

 

كلافه ام درست شبیهِ لحظه ای كه مادربزرگ

 نمی تواند سوزن نخ كند...!!

[تصویر:  oo42dgxzgsijaiikwj5d.gif]

[ پنجشنبه 19 مرداد 1391 ] [ 1:35 ] [ بهــــــــــــــار ] [ ]

این چند روز

سلااااااااام به دوست جوون جونیای خودم

فداتون بشم که اینقدر شما خوبید و من بد، بذار اول همتون رو سفت ببوسم

آخی چسبید

از این چندر روز که گذشت بگم 

آقا ما روز 5شنبه یه گوسفند نذر داشتیم اول صبح همسری رفت و با قصاب اومد

بعبعی رو هم اورده بود اما متاسفانه نشد از بعبعی عکس بگیرم تا خواستم برم

تو حیاط دیدم طفلی خلاصش کرده بودن اینقدره غصه خوردم

خلاصه کلی در گیر کارای مربوطه شدیم شب هم کلی مهمون داشتیم 

اما روی هم رفته خوب بودجمعه خیلی خسته بودم با این حال یکی از همکارای گرام

شوشو جون رو دعوت کردیم اونم به خیر و خوشی گذشت

روز شنبه وای نگو بعد سحر و نماز خواستم بخوابم اولش بدنم گر گرفته بود پاهام داشت آتیش

می گرفت رفتم پاهام رو زیر اب سرد گرفتم یه حالی داد و خوابیدمNight چشمتون روز بد نبینه

با لرز از خواب پریدم رفتم یه پتوی کلفت اوردم روم کشیدم وااااااای فقط میلرزیدم یکم میخوابیدم باز با

 لرز بیدار میشدم Beggingتمام تنم خیس عرق بود اما استخونام یخ بودن

نا گفته نمونه سحر نتونستم چیزی بخورم فقط سالاد خوردم حدودای ساعت 11 بیدار شدم حالم بهتر

بود اما تا غروب از گرسنگی،سر درد و بی حالی افتاده بودم گوشه اتاق همسری همش میگفت

روزتو بخور اما دلم نیومد افطار که شد یکم بهتر شدم اما هنوزم سردرد دارم الان که دارم مینویسم

سحری روز یک شنبه رو خوردم چون خوابم نمیاد اومدم به دوستای گلم سر بزنم

دیگه چی بگم اها اینکه میخوام زبان انگلیسی کار کنم چن روزه کتابامو اوردم

اما مگه میشه با زبان روزه درس خوند فقط بهشون نیگاه میکنمWhoop De Doo

یه چن روزی هم هست یوگا انجام میدم دیروز که مریض شدمانجام ندادم اه اینقدره غصم گرفت

دیگه دیگه هیچی دیگه حرفی نمونده  فقط بگم که

دوستای گلم دوستتون دارم قلبونتون  برمممممممممممممم

بعدا نوشت: وای من چقدر بدم هااااااا یادم رفت یه خبر مهم رو بنویسم دیروز بازم خاله شدم خواهرم یه دخمل ناز رو به این دنیا هدیه داده قرار بود عروس من باشه اخه از پسر من یه ماه کوچیکتر بود الهی خاله فداش بشه که دلم برا دیدنش یه ذره شده دیروز خیلی استرس داشتم فکر کنم حال بدم هم به این جریان ربط داشت وقتی با شوهرش حرف میزدم از صداش تابلو بود میترسید صداش میلرزید همش دلداریش میدادم خدا رو شکر هردوسالن هستن

[ يکشنبه 8 مرداد 1391 ] [ 7:35 ] [ بهــــــــــــــار ] [ ]

عنوانی نمیتونم براش بذارم



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خصوصی هستش


[ چهارشنبه 4 مرداد 1391 ] [ 18:45 ] [ بهــــــــــــــار ] [ ]